آب را گل بکنیم
سید احمد موسوی هفتادُر
آب را گل بکنیم
در فرودست کسی، جز همان پیرزن نالان نیست
که بر او نیز تفاوت نکند صافیِ این آب روان
او که بر شستنِ این جامهی صد وصلهی خویش
دیگر از آبِ گل آلود نمیآزارد
کودکان هم دگر ارزانیشان خونِ دل است
کاین متاع خیس تر از این نشود
دستِ درویشان هم، کوته از نان شده است
کوته از نام و نشان
پس شما فکر نباشید که در پائین دست
به سرِ دستِ ترک خوردهی مردان چه رسد
آن رداهای ریاحی همه در آب کنید
گل کنید،
دِهشان را دیدم
رد پایی ز خدا نیست که نیست
اهل دل در خوابند، آب را میفهمند
غنچه ای پرپر شد.
آب را گل نکنیم،
که صدای قدم سهراب از شعرهامان نرود
که صفای مردم، چون شقایق نشود.